Wednesday, October 14, 2009

مرد قصه های من!!


گاهی درست وقتی انتظارنداری از میان حجم آدمهای بی توجه اطرافت، به پشت سر بر می گردی و چشم در چشم غریبه ای میفتی ،ترس تمام وجود را بر می دارد از دیدن صورتی بدون دهان با دوچشم نافذ که تاقلبت را می سوزاند. و حس می کنی انگار در آن دوروزنه سیاه رنگ تمام گذشته اساطیریت را دیدی.
درست میان دوحفره سیاه رنگ در صورتی که انگار سالهاست مرده و خالیست.چهره مرد غریبی با پالتوی بلند سورمه ای. تمام غصه ها و شادی هایت را در یک لحظه به تو نشان می دهد،تمام زشتی هایت را و تو یک تکان شدید در قلبت حس می کنی،انگار ایستاده ای و خون با تمام سرعت به سمت پاهایت می رود. و من ، من نادان این حس را به آن دو حفره سیاه رنگ،عشق فرض کردم و باز هم در میان خیابانهای شلوغ خزان زده چشم در چشم تمام غریبه هایی می دوزم که به من تنه می زنند. تا شاید بازهم همان غریبه بدون دهان با دو چشم حفره مانند را ببینم.

Monday, October 5, 2009

سلام پاییز، پاییز دوست داشتنی!!


دلم هوس پاییز کرده

پاییز دوست داشتنی سرد

دلم هوس دستات رو کرده، دستای دوست داشتنی گرمت رو

دلم هوس آواز کرده از هومنایی که تو گوشم می خوندی

هوس آوازهای حبیب رو که می خوندی برای من و من صدات رو گرم ترین صدای دنیا می دونستم و تو اون سرمای سوزناک خوشبخترین دختر دنیا بودم

دلم هوس روزهایی رو کرده که هنوز زنده بودی و نفس می کشیدی و دستم رو می گرفتم جلوی بخار نفسای گرمت و کلی می خندیدی به دیوونگی من

دلم هوس اون شبها رو کرده شبهای خیابونای خیس و خلوت و بوسه های دزدکی

دلم هوس اون کوچه های کج و کوله رو کرده ، کوچه هایی که توش مشت مشت پفک می خردیم و فوت می کردیم تو صورت هم

دلم هوس پاییز و کرده پاییز فصل عاشقی های واقعیه از اونایی که فقط تو رمانای اروتیکه فرانسوی پیدا میشه و می دونی عمرشون اندازه همون برگ نارنجیه اوبزون به شاخه مرده است.

پاییز فصل دنیای رویایی رنگهای ناپایداره

پاییز فصل رتختخواب بهم ریخته کنار بخاری برقیه

پاییز فصل دماغای سرخ و چشای خندونه

پاییز فصل کلاغهای سفیده

به یاد اون درخت قدیمی با سنگچینهای اطرافش که پاییز 82 تنها همدمم بود.