
درست میان دوحفره سیاه رنگ در صورتی که انگار سالهاست مرده و خالیست.چهره مرد غریبی با پالتوی بلند سورمه ای. تمام غصه ها و شادی هایت را در یک لحظه به تو نشان می دهد،تمام زشتی هایت را و تو یک تکان شدید در قلبت حس می کنی،انگار ایستاده ای و خون با تمام سرعت به سمت پاهایت می رود. و من ، من نادان این حس را به آن دو حفره سیاه رنگ،عشق فرض کردم و باز هم در میان خیابانهای شلوغ خزان زده چشم در چشم تمام غریبه هایی می دوزم که به من تنه می زنند. تا شاید بازهم همان غریبه بدون دهان با دو چشم حفره مانند را ببینم.

