Sunday, June 28, 2009

FOR IRAN' GREEN MAN


بعد از چهارسال، چهارسال پراز خفقان و دلزدگی وقتی که همه ما چشممان را از اصلاحات به در سفارتخانه ها برای روادید دوخته بودیم.مهندس عزیز سکوتت را شکستی ورنگ سبز زدی به تمام لحظات خاکستری مردم ایران و نوری تاباندی به سرگشتگی جنون زده این جماعت خواب زده آنچنان چشمان وقیحشان را خیره ساخت که خود به دست خودشان طبل رسواییشان را همه جا زدند.موسوی عزیز همه آن هیجانات فروخفته که درچهارچوب مدنی و عقلی تو از نو جان گرفت،همه آن خنده ها و امیدهای سبز،همه آن وحدتی که از زمان خاتمی دریاد همه ما تبدیل به خاطره شده بود با آمدن تو از نو شکل گرفت.حس وطن دوستی عمیقی به همه ما دادی آنقدر که دیگر تاب تحمل دیو استبداد را نداشتیم و با تمام نیرو به دنبال تغییر برای عشق اول و آخرمان ایران سبزمان بودیم.
میرحسین موسوی عزیز،به جان جده ات فاطمه زهرا هنوز هم همه ما دوستت داریم و مدیون تو هستیم این موج سبز را.موسوی عزیز وصف شوک و آنهمه دردی که در قلب های تک تک ما ایرانیانی که تنها به امید توو برای یاری تو به پای صندوق رأی رفتیم با کلمات ممکن نیست.غرورمان شکست،آرمانمان به سخره گرفته شد،وطنمان را نوادگان چنگیزسوزاندند و شب پرستان بر سر خاکسترش چه وقیحانه به پایکوبی نشستند.موسوی رئیس جمهور محبوب نمی دانم چه کسی جواب آنهمه اشک و هق هق بامداد 23 خرداد را خواهد داد.آری کودتای سیاهی که برگ ننگین دیگری به تاریخچه وطن جگر سوخته من افزود از یاد هیچکدام از ما نمی رود.
اشک های فروخورده مان را در میان دود گازاشک آور تبدیل به فریاد کردیم وخشم و غرور جریحه دار شده مان را برسر تمام این همه وقاحت و دروغ کوبیدیم.کتک خوردیم و کشته دادیم و اوباش لقب گرفتیم.می دانم تو هم با ما بغض داشتی و با ما همراه بودی و مارا تنها نگذاشتی.من وقتی خودم را حامی مهندس موسوی خواندم و خیلی ها مرا متهم به جو زدگی کردند و رنگ سبزم را هو کردند می دانستم بعد از 20سال که آمده ای به این راحتی تنهاییمان نخواهی گذاشت. به یاد دستانی نوشتم که به عشق ایران گره شدند،به یاد بغض هایی نوشتم که به یاد تو اشک شدند،به یاد خون ریخته هموطنانم نوشتم که چه غریبانه شهید شدند،مهندس تو نماد یک فکری ،یک آرمان که اعتراض را درقالب مدنیت،صلابت و اقتدار را در قالب صبر،آرمانی که معنویت محبوس در طناب و سنگ و عربده را به رنگ سبز به ما هدیه داد،مهندس افتخار می کنم از حامیان شما هستم و شرمگین اگرلحظه ای به شما و موج سبزتان شک کردم.من ودوستانم، شما را رئیس جمهور منتخب خود و مردم ایران می دانیم.
رئیس جمهور عزیزم مهندس موسوی همیشه سبز باشید

my fantasy die!


خط های سفید میون جاده بهتر از هر کسی قصه ی دلدادگی احمقانه منو می دونن.
بوی تند بنزین و عرق تن راننده های سواری توی دماغم می زنه.از گرما مانتوم به کمرم چسبیده و سرم از درد داره گیج می خوره.به زور خودم رو روی صندلی ماشین سواری میندازم و بوی عطر دختر کنار دستم داره حالم رو بهم می زنه ، یه دختر ،یه دختر غریبه ..صداش هنوز تو گوشمه..وای خدا میخوام از درد و غصه فریاد بزنم .بغض داره خفه ام می کنه .فریاد کهنه ای که حالا بغض سنگینی شده روی ثانیه ثانیه زندگی غبارگرفته ام. باد داغی از شیشه جلومیاد و انگار می خواد تمام محتویات درون بدنم رو بسوزونه، آه چکار کردم،به خودم خیانت کردم . صدای نا مفهوم رادیو و زنگ اس ام اس دختر بغل دستی گاه گاهی آدمهای خواب آلود رو جابجا می کنه.صورتم خیسه نمی دونم از اشکه یا عرق .من دیگه اشکی برای ریختن ندارم.من دیگه دلی برای خالی کردن عقده هاش ندارم.وای رنگ همه چی عوض شده خاکستری کمرنگ،خاکستری پررنگ،سیاه،همین!!
صدای خرد شدن استخوان دنده هام و زنگ اس ام اس دختر بغل دستی میاد.من دیگه دلی ندارم برای شکسته شدن من دیگه اشکی ندارم برای ریختن من دیگه حتی جسمی ندارم برای فروختن به ذره ای محبتت.حل شدم در میان هزاران روح وحشت زده و مست از بوی متعفن اجساد کرم زدشان. من خیلی وقت پیشها مرده ام، میان چرخ دنده های اون ماشین سواری ،توی اون ظهر داغ خرداد ماه ،گوشت صورتم رو خطهای سفید میون جاده بوسیدند.اونها قصه دلدادگی احمقانه من رو بهتر می دونن.
نوشته شده در خرداد 86 بیابان داغ شرق!