
درست در میان تنها جنگل باقی مانده از درختان با برگ های آبی و چشمه ای به رنگ صورتی و کلبه ای کوچک که از به هم چسباندن برگ های خزان زده آبی که حالا به رنگ سبز در آمده اند وجود دارد.
ساکنان این کلبه کوچک دوموجود عجیب نابینا با صدها دست و پا هستند که هر روز به شکلی در می آیند زندگی می کنند.
این دو تا موجود نابینای بیچاره خیلی وقت پیش ها به خاطر اینکه یک پری در یایی بی سواد که به عشق پیدا کردن شاهزاده تازه صاحب دو تای پای کج و کوله شده بود ساعتشان را اشتباه کوک کرده بود شب رو با هم قاطی کردند شب ها وقتی همه جنگل در تاریکی فرو می رود و یک عالمه چشمهای براق و مورب از پشت درختها به نقطه نامعلوم زل می زنند و صداهای مضحک و گاهی ترسناک شبیه خنده مرده ای که قلقلکش داده باشی از خودشان در می آورند موجودات قصه ما از خونه برگیشون می زنن بیرون و صدای چشمه صورتی رو دنبال می کنن تا بهش می رسن و بعد دستها و پاهاشون رو فرو می کنن توی آب و دنبال مروارید ها ته دریاچه می گردن. و لی چیزی جز یه مشت قلوه سنگ رنگی رنگی پیدا نمی کنن اما چون نا بینان خیال می کنن کلی مروارید صید کردن و خوشحال از راهی که اومدن بر می گردن و تو راه دائم می خورن به درختهای برگ آبی پای موجودات چشم مورب رو لگد می کنن و بلند بلند می خندن.و تا صبح قلوه سنگ ها رو می شمرن و وقتی صبح میشه چون ساعتشون رو پری دریایی بی سواد اشتباه کوک کرده به هم شب به خیر می گن و می خوابن. بعضی وقتا که یکی از اونا خیال می کنه مرواریدهاش که ما می دونیم چیزی نیستن جز سنگ کم شده و اون وقته که میفته به جون اون یکی و همدیگر رو حسابی می زنن اما چون می دونن که دیگه کسی غیر از اونها یا پری دریای های بی سوادی که دنبال شاهزاده می گردن صد سالی یکبار از اونحا رد نمی شه و همدیگر رو نمی کشن تا از تنهایی نمیرن.قرار نیست تو این قصه اتفاق خاصی بیفته و چون این دوتا موجود هزاران ساله که دارن همین کارا رو تکرار می کنن.راستی اسمشون رو یادم رفت بگم عشق و نفرت اسم این دو تا موجود عجیب و غریب با صد تا دست و پا و کور و احمقه. من هم که تازه با سواد شدم و تو یه شرکت ثبت احوال منشی شدم و با رئیس شرکت که یه پیرمرده با شکم گنده و کله تاس و نفس بد بو و اسمش آقای شازده است نامزد کردم. ببخشید شما احیانا نمی خواهید من ساعتتون رو براتون کوک کنم؟؟!!
