مرکز ثقل دنیا درست اینجاست، در خلأ نمناک میان لب من و تو
درست جاییکه تمام لذتهای وصف ناپذیرو گناه آلود جمع شده اند
زمان برای یک ثانیه به عقب برگشت
و من تنها صدایی که می شنیدم صدای ضربان قلبی بود که از خیلی دورها می آمد
زمان متوقف شد درست وقتی پوست تیره نمناکت را می بوییدم
وقتی سرانگشتانم بند بند انگشتانت را می بوسید لرزش دستانم مضحکتر از همیشه بود
حتی درد هم ماندگاربود و آرامش بخش، اما در آغوش تو انگار دوست داشتم زمان را یک ثانیه به عقب برگردانم و بعد برای همیشه متوقف کنم و تنها من باشم و تو وصدای ضربان نامنظم قلبی ناشناس و دردی که انگار گمشده ی تمام این سالهای ملون بوده!!
