Tuesday, November 3, 2009

مکث!!



مرکز ثقل دنیا درست اینجاست، در خلأ نمناک میان لب من و تو

درست جاییکه تمام لذتهای وصف ناپذیرو گناه آلود جمع شده اند

زمان برای یک ثانیه به عقب برگشت

و من تنها صدایی که می شنیدم صدای ضربان قلبی بود که از خیلی دورها می آمد

زمان متوقف شد درست وقتی پوست تیره نمناکت را می بوییدم

وقتی سرانگشتانم بند بند انگشتانت را می بوسید لرزش دستانم مضحکتر از همیشه بود

حتی درد هم ماندگاربود و آرامش بخش، اما در آغوش تو انگار دوست داشتم زمان را یک ثانیه به عقب برگردانم و بعد برای همیشه متوقف کنم و تنها من باشم و تو وصدای ضربان نامنظم قلبی ناشناس و دردی که انگار گمشده ی تمام این سالهای ملون بوده!!

Wednesday, October 14, 2009

مرد قصه های من!!


گاهی درست وقتی انتظارنداری از میان حجم آدمهای بی توجه اطرافت، به پشت سر بر می گردی و چشم در چشم غریبه ای میفتی ،ترس تمام وجود را بر می دارد از دیدن صورتی بدون دهان با دوچشم نافذ که تاقلبت را می سوزاند. و حس می کنی انگار در آن دوروزنه سیاه رنگ تمام گذشته اساطیریت را دیدی.
درست میان دوحفره سیاه رنگ در صورتی که انگار سالهاست مرده و خالیست.چهره مرد غریبی با پالتوی بلند سورمه ای. تمام غصه ها و شادی هایت را در یک لحظه به تو نشان می دهد،تمام زشتی هایت را و تو یک تکان شدید در قلبت حس می کنی،انگار ایستاده ای و خون با تمام سرعت به سمت پاهایت می رود. و من ، من نادان این حس را به آن دو حفره سیاه رنگ،عشق فرض کردم و باز هم در میان خیابانهای شلوغ خزان زده چشم در چشم تمام غریبه هایی می دوزم که به من تنه می زنند. تا شاید بازهم همان غریبه بدون دهان با دو چشم حفره مانند را ببینم.

Monday, October 5, 2009

سلام پاییز، پاییز دوست داشتنی!!


دلم هوس پاییز کرده

پاییز دوست داشتنی سرد

دلم هوس دستات رو کرده، دستای دوست داشتنی گرمت رو

دلم هوس آواز کرده از هومنایی که تو گوشم می خوندی

هوس آوازهای حبیب رو که می خوندی برای من و من صدات رو گرم ترین صدای دنیا می دونستم و تو اون سرمای سوزناک خوشبخترین دختر دنیا بودم

دلم هوس روزهایی رو کرده که هنوز زنده بودی و نفس می کشیدی و دستم رو می گرفتم جلوی بخار نفسای گرمت و کلی می خندیدی به دیوونگی من

دلم هوس اون شبها رو کرده شبهای خیابونای خیس و خلوت و بوسه های دزدکی

دلم هوس اون کوچه های کج و کوله رو کرده ، کوچه هایی که توش مشت مشت پفک می خردیم و فوت می کردیم تو صورت هم

دلم هوس پاییز و کرده پاییز فصل عاشقی های واقعیه از اونایی که فقط تو رمانای اروتیکه فرانسوی پیدا میشه و می دونی عمرشون اندازه همون برگ نارنجیه اوبزون به شاخه مرده است.

پاییز فصل دنیای رویایی رنگهای ناپایداره

پاییز فصل رتختخواب بهم ریخته کنار بخاری برقیه

پاییز فصل دماغای سرخ و چشای خندونه

پاییز فصل کلاغهای سفیده

به یاد اون درخت قدیمی با سنگچینهای اطرافش که پاییز 82 تنها همدمم بود.

Tuesday, August 25, 2009

based on true story












درست در میان تنها جنگل باقی مانده از درختان با برگ های آبی و چشمه ای به رنگ صورتی و کلبه ای کوچک که از به هم چسباندن برگ های خزان زده آبی که حالا به رنگ سبز در آمده اند وجود دارد.

ساکنان این کلبه کوچک دوموجود عجیب نابینا با صدها دست و پا هستند که هر روز به شکلی در می آیند زندگی می کنند.

این دو تا موجود نابینای بیچاره خیلی وقت پیش ها به خاطر اینکه یک پری در یایی بی سواد که به عشق پیدا کردن شاهزاده تازه صاحب دو تای پای کج و کوله شده بود ساعتشان را اشتباه کوک کرده بود شب رو با هم قاطی کردند شب ها وقتی همه جنگل در تاریکی فرو می رود و یک عالمه چشمهای براق و مورب از پشت درختها به نقطه نامعلوم زل می زنند و صداهای مضحک و گاهی ترسناک شبیه خنده مرده ای که قلقلکش داده باشی از خودشان در می آورند موجودات قصه ما از خونه برگیشون می زنن بیرون و صدای چشمه صورتی رو دنبال می کنن تا بهش می رسن و بعد دستها و پاهاشون رو فرو می کنن توی آب و دنبال مروارید ها ته دریاچه می گردن. و لی چیزی جز یه مشت قلوه سنگ رنگی رنگی پیدا نمی کنن اما چون نا بینان خیال می کنن کلی مروارید صید کردن و خوشحال از راهی که اومدن بر می گردن و تو راه دائم می خورن به درختهای برگ آبی پای موجودات چشم مورب رو لگد می کنن و بلند بلند می خندن.و تا صبح قلوه سنگ ها رو می شمرن و وقتی صبح میشه چون ساعتشون رو پری دریایی بی سواد اشتباه کوک کرده به هم شب به خیر می گن و می خوابن. بعضی وقتا که یکی از اونا خیال می کنه مرواریدهاش که ما می دونیم چیزی نیستن جز سنگ کم شده و اون وقته که میفته به جون اون یکی و همدیگر رو حسابی می زنن اما چون می دونن که دیگه کسی غیر از اونها یا پری دریای های بی سوادی که دنبال شاهزاده می گردن صد سالی یکبار از اونحا رد نمی شه و همدیگر رو نمی کشن تا از تنهایی نمیرن.قرار نیست تو این قصه اتفاق خاصی بیفته و چون این دوتا موجود هزاران ساله که دارن همین کارا رو تکرار می کنن.راستی اسمشون رو یادم رفت بگم عشق و نفرت اسم این دو تا موجود عجیب و غریب با صد تا دست و پا و کور و احمقه. من هم که تازه با سواد شدم و تو یه شرکت ثبت احوال منشی شدم و با رئیس شرکت که یه پیرمرده با شکم گنده و کله تاس و نفس بد بو و اسمش آقای شازده است نامزد کردم. ببخشید شما احیانا نمی خواهید من ساعتتون رو براتون کوک کنم؟؟!!

Sunday, August 23, 2009

دوستم در چهاردیواری آشپزخانه اش چه خوشبختست و من میان دنیایی که هر روز دیوارهایش را هل می دهم تا بزرگتر شود هر روز تنها و تنها تر می شوم.

Wednesday, July 15, 2009

The pain!


درست اینجا
طرف چپ قفسه سینم ، جایی که تقدیر همیشگی نسل بشر جا ساز شده......درد!!
درست از همین جا شروع شد از طرف چپ قفسه سینم ودور خورد و پیچید و پیچید ورفت تا دورها تا خیلی دورها و همه جا ی دنیا رو گرفت،هزار رنگ شد اما مزه تلخش رو حفظ کرد و یه روز عصر تابستونی درست وقتی انتظار هیچ اتفاقی رو نداری و خیال می کنی تو نقطه صفر زندگیت مثل یه قطره جیوه تا ابد گیرافتادی میاد و منفجرت می کنه.
آره درست اینجاست،اندوه نا تمام بشر،اندوهی که بزرگترین ترس انسان هاست واز قضا زاییده خود انسان هاست،برای خود انسان هاست و کشنده خود انسان هاست.
درست همینجا طرف چپ قفسه سینم ،تیر می کشه و دردش میره تا اعماق وجود بلند اما پست هزار رنگی که تنها ترین تنهای دنیا عاشقش شده و بهترین خطابش کرده.و من هنوز نفهمیدم چرا ؟؟
و این دلیلیه که هنوز ادعای خدایی نکردم.نه هنوز ادعای خدایی نکردم،چون درست اینجا طرف چپ قفسه سینم درد کشنده ای دارم ، که زانو هام رو خم کرده و تموم روحم رو تبدیل به قطرات سیاه رنگ عرق مسمومی کرده که ذات کثیفم رو رسوا کردن.
درد دارم ،درست اینجا ،طرف چپ قفسه سینم وعلاجش خارج کردن این تکه گوشت تپنده است،اما می ترسم،مثل یه حیوون لرزان و گنگ می ترسم و تحملش می کنم.

Sunday, June 28, 2009

FOR IRAN' GREEN MAN


بعد از چهارسال، چهارسال پراز خفقان و دلزدگی وقتی که همه ما چشممان را از اصلاحات به در سفارتخانه ها برای روادید دوخته بودیم.مهندس عزیز سکوتت را شکستی ورنگ سبز زدی به تمام لحظات خاکستری مردم ایران و نوری تاباندی به سرگشتگی جنون زده این جماعت خواب زده آنچنان چشمان وقیحشان را خیره ساخت که خود به دست خودشان طبل رسواییشان را همه جا زدند.موسوی عزیز همه آن هیجانات فروخفته که درچهارچوب مدنی و عقلی تو از نو جان گرفت،همه آن خنده ها و امیدهای سبز،همه آن وحدتی که از زمان خاتمی دریاد همه ما تبدیل به خاطره شده بود با آمدن تو از نو شکل گرفت.حس وطن دوستی عمیقی به همه ما دادی آنقدر که دیگر تاب تحمل دیو استبداد را نداشتیم و با تمام نیرو به دنبال تغییر برای عشق اول و آخرمان ایران سبزمان بودیم.
میرحسین موسوی عزیز،به جان جده ات فاطمه زهرا هنوز هم همه ما دوستت داریم و مدیون تو هستیم این موج سبز را.موسوی عزیز وصف شوک و آنهمه دردی که در قلب های تک تک ما ایرانیانی که تنها به امید توو برای یاری تو به پای صندوق رأی رفتیم با کلمات ممکن نیست.غرورمان شکست،آرمانمان به سخره گرفته شد،وطنمان را نوادگان چنگیزسوزاندند و شب پرستان بر سر خاکسترش چه وقیحانه به پایکوبی نشستند.موسوی رئیس جمهور محبوب نمی دانم چه کسی جواب آنهمه اشک و هق هق بامداد 23 خرداد را خواهد داد.آری کودتای سیاهی که برگ ننگین دیگری به تاریخچه وطن جگر سوخته من افزود از یاد هیچکدام از ما نمی رود.
اشک های فروخورده مان را در میان دود گازاشک آور تبدیل به فریاد کردیم وخشم و غرور جریحه دار شده مان را برسر تمام این همه وقاحت و دروغ کوبیدیم.کتک خوردیم و کشته دادیم و اوباش لقب گرفتیم.می دانم تو هم با ما بغض داشتی و با ما همراه بودی و مارا تنها نگذاشتی.من وقتی خودم را حامی مهندس موسوی خواندم و خیلی ها مرا متهم به جو زدگی کردند و رنگ سبزم را هو کردند می دانستم بعد از 20سال که آمده ای به این راحتی تنهاییمان نخواهی گذاشت. به یاد دستانی نوشتم که به عشق ایران گره شدند،به یاد بغض هایی نوشتم که به یاد تو اشک شدند،به یاد خون ریخته هموطنانم نوشتم که چه غریبانه شهید شدند،مهندس تو نماد یک فکری ،یک آرمان که اعتراض را درقالب مدنیت،صلابت و اقتدار را در قالب صبر،آرمانی که معنویت محبوس در طناب و سنگ و عربده را به رنگ سبز به ما هدیه داد،مهندس افتخار می کنم از حامیان شما هستم و شرمگین اگرلحظه ای به شما و موج سبزتان شک کردم.من ودوستانم، شما را رئیس جمهور منتخب خود و مردم ایران می دانیم.
رئیس جمهور عزیزم مهندس موسوی همیشه سبز باشید

my fantasy die!


خط های سفید میون جاده بهتر از هر کسی قصه ی دلدادگی احمقانه منو می دونن.
بوی تند بنزین و عرق تن راننده های سواری توی دماغم می زنه.از گرما مانتوم به کمرم چسبیده و سرم از درد داره گیج می خوره.به زور خودم رو روی صندلی ماشین سواری میندازم و بوی عطر دختر کنار دستم داره حالم رو بهم می زنه ، یه دختر ،یه دختر غریبه ..صداش هنوز تو گوشمه..وای خدا میخوام از درد و غصه فریاد بزنم .بغض داره خفه ام می کنه .فریاد کهنه ای که حالا بغض سنگینی شده روی ثانیه ثانیه زندگی غبارگرفته ام. باد داغی از شیشه جلومیاد و انگار می خواد تمام محتویات درون بدنم رو بسوزونه، آه چکار کردم،به خودم خیانت کردم . صدای نا مفهوم رادیو و زنگ اس ام اس دختر بغل دستی گاه گاهی آدمهای خواب آلود رو جابجا می کنه.صورتم خیسه نمی دونم از اشکه یا عرق .من دیگه اشکی برای ریختن ندارم.من دیگه دلی برای خالی کردن عقده هاش ندارم.وای رنگ همه چی عوض شده خاکستری کمرنگ،خاکستری پررنگ،سیاه،همین!!
صدای خرد شدن استخوان دنده هام و زنگ اس ام اس دختر بغل دستی میاد.من دیگه دلی ندارم برای شکسته شدن من دیگه اشکی ندارم برای ریختن من دیگه حتی جسمی ندارم برای فروختن به ذره ای محبتت.حل شدم در میان هزاران روح وحشت زده و مست از بوی متعفن اجساد کرم زدشان. من خیلی وقت پیشها مرده ام، میان چرخ دنده های اون ماشین سواری ،توی اون ظهر داغ خرداد ماه ،گوشت صورتم رو خطهای سفید میون جاده بوسیدند.اونها قصه دلدادگی احمقانه من رو بهتر می دونن.
نوشته شده در خرداد 86 بیابان داغ شرق!

Friday, May 29, 2009

INSOMNIA

در میان تاریک روشن سپیده صبح هنوز چشمم دنبال چراغ هواپیماهایی است که هر چند ساعتی یکبار راه خود را مانند وصله ناجوری میان حجم بی معنا و ناامید کننده ستاره ها پیدا می کنند.همیشه از دیدنشان دلم می گرفته.همیشه از اینکه پشت سر کسی که می رود بمانم دلم گرفته.صدای تنها آواز مانده در تمام شب هنوز در گوشم ناله می کند و من مانند شبحی به دنبال یافتن راهی برای ورود به دنیای پر مسما و در عین حال پوچ انسانها خودم را از میان حجم تنهاییم به بیرون پرت می کنم و تمام دستاوردم همان یأس همیشگی بوده و هست و زمان خسته بازهم در گوشم صدا می کند بیدار باش بیدار باش.
هنوز در خلسه ای شگفت آور غرقم ، دانه های درشت عرق که از گردنم به روی سینه ام می لغزند مانند لمس انگشتان خائنت حسی چندشناک را به تمام لحظه هایم سر می دهند.اما هنوز احساس سرما می کنم و به قول آن زن تنها انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد و زخمهای التیام ناپذیری که عفونتشان تمام زوایای زندگی کوچکم را مسدود کرده با دهان باز احساسات انسانی مرا قی می کنند، آه، همه زخم های من از عشق است ازعشق عشق عشق!!!

Sunday, May 3, 2009


روزهای داغ تابستانی پر از عرق و بوی عطرهای ارزان قیمت.
بوسه های پر از شهوت ازمیان حجم کلمات نامفهومی که تمامشون به جمله بی معنای دوستت دارم ختم میشن.
انگشتان لرزانی که باکرگیشون رو در لمس پوست تب دار پسرکی غریبه از دست می دن .
چشمان شرم الودی که از لذت گناه توان باز شدن رو ندارن .
نفس تند و نامنظم دختری بروی گونه های معشوقش.
رقص سایه های دو همخوابه روی دیوار.
به نگاه تهی زنی به حلقه گره خورده دور انگشتش ختم میشن و از قلبش ،قلب آزادش پر می کشن به دور دورها ،جایی دور از بستر سرد کنارش.
جایی که خاطرات کوتاه اما تب دار دلدادگی های تابستانی خانه مادربزرگ، قول های مثل حباب بر سطح آب از عشق های اساطیری همه و همه مثل حجمی با لذت درداور به قلبش هجوم میارند و.
معجونی گس از عشق و نفرت زیر پوستش رو پر می کنه.اینقدر که تمام عضلاتش بدنش باد می کنه و منفجر میشه به هزاران هزار تکه گوشت ریز و این زجری ابدیست.
فراموشی بزرگترین نعمتیست که خدا به ما انسانها داده ،اما من ازش بی نصیبم......

Sunday, April 19, 2009




روزهای خاکستری
روزهای رنگی
روزهای پوچ ، روزهای پر از دلهره ،روزهای پراز انتظار
همه همه من را دچار سرگیجه تهوع آوری کرداند که برای پایانش تمام ذرات نیمه پوسیده وجودم لحظه شماری می کنند.
من می نویسم و فقط می نویسم تا شاید از این درد کشنده ا ی که روحم را آرام آرام تجزیه می کند بکاهم.
من فکر می کنم و فکر می کنم به ناکجاآبادی به نام دنیا که درآن زندانی شدم و بدتر روزی که از این زندان آزاد شوم.
تو و تمام هاله های خاکستری اطرافت همه مانند اشباحی با سرهایی باد کرده از شهوت به زندگی نفرین شده من آمدید و تنها بویی از نم خیس اشکهاییتان که در آغوش من برای تنهایی ابدیتان ریختید بروی پوستم باقی گذاشتید.
متنفرم از شما اجساد متحرک متعفن ،شمایی که از دایره تهی چشمانتان چیزی را نمی بینید و تنها رنگ زندگیتان رنگ خنثاست.
منزجرم می کنبد شما ارواح حیران و وحشت زده از حقیقت وجود بی مقدارتان.
خسته ام از اینهمه هیاهویی که برای پنهان کردن سکوت پرمعنای قلبهای پوسیده تان به راه انداختید.
تنهاییم را بغل می کنم و حتی برای لحظه ای در خود به وجود منحوس و زهر آلود شما نیازی حس نمی کنم.
و می دانم روزی می آید که خاطره من نیز از ذهن های پوک پر از حبابتان پاک خواهد شد .و من چه شادم آن روز که از خاطرات وقیح شما ارواح خاکستری محو شوم.

Monday, April 13, 2009


گنه کردم گناهی پر ز لذت
هیچ وقت از بوسیدن انسانها پشیمون نخواهم شد چون زیا ترین نعمت خدا رو دارم....دوست داشتن انسانها.
هیچ وقت از گفتن جمله"دوستت دارم "پشیمان نمی شم چون به کسانی گفتم که همیشه تأثیری تو زندگیم داشتن.
هیچ وقت از فریاد زدن احساساتم پشیمان نخواهم شد چون زنده هستم.
هیچ وقت ازلمس انگشتانت پشیمان نخواهم شد.
هیچ وقت از بغل کردنت ،از دیدنت،از رویا ت،از آمدنت ،از ماندنت،از هدیه دادن تکه ای ازقلبم ،با اینکه می دانم هرگز جاش پر نخواهد شد و حتی از رفتنت پشیمان نخواهم شد.
چون تو تکه ای کوتاه اما دوست داشتنی از ملودی زندگیم بودی.
اما تو ....

Friday, April 10, 2009

I know we dnt belong to each other and I know im nt upset about it at all.i think you are just a symbole of
what I want and I wanted in my sensual life.
I have liked many but I loves a few.اread it some where.how its like my feelings.
انسانها همه تبلوری از یکدیگرند .مثل تالارهای تو در توی پر رمز وتاریک روشن قصه های ناتمام پریان.
صورتی در صورت دیگر.احساسی پشت احساس دیگر پنهان شده و من مبهوت این همه پیچیدگی و تمام ترس من از دانستن است.
راسته که اگر آدم بدونه ،اگر آدم حساس باشه ،اگر فکر کنه ،اگر سرش رو از تو یقه اش بیاره بیرون و ته سفید چشمای مردم روبروشو نگاه کنه.مسئول میشه.و من می فهمم الان مسئولیت چه سخته دربرابر خودت،قلبت و احساساتت.این دنیای پیچیده و دست نیافتنی که اینقدر بزرگه که خیلی از آدمها از وجودش بی خبرن.
میگم کاش میشد هوا همیشه ابری بودو همیشه یه نور خاکستری رو زمین و زمان می پاشیدن .آخه وقتی اینطوریه آدما می رن تولاک خودشون،اون ته ته دلشون دنبال تکه های شکسته و گم شده پازل حل نشدنی دلشون می گردن.
تا به حال بهت گفته بودم منویاد کی میندازی؟؟
یاد دختری که با تجسم خون آلود باکرگی گم شده اش تو ازدحام رویاهای خاکستریش به اوج رسید و پرواز کرد و و قتی به آبی پوچ و بی انتها رسید از غصه بال زدن رو رها کرد و سقوط کرد.خیلی پایین و هنوز تو شب های شوم آخر تابستان وقتی بوی نم کولرهای آبی با صدای جیرجیرکهایی که هیچ وقت ندیدمشان بی خوابی جنون آور رو به رخت آور تب دارم می ریزن صدای هق هقش رو می شنوم.
و منو یاد اون دختری می ندازی که صدای نازک غریبه ای به جنون کشونده بودش دختری که سالها یک صدا یک صدای زنگ دار کابوس زندگیش شده بود .یک صدا یک صدای زیبا ولی ترسناک هنوز هم میاد تو گوشش و دیوانه خطابش می کنه.
آه تو چقدر شبیه اون دختری.جایی ندیدیش؟؟؟؟