
روزهای خاکستری
روزهای رنگی
روزهای پوچ ، روزهای پر از دلهره ،روزهای پراز انتظار
همه همه من را دچار سرگیجه تهوع آوری کرداند که برای پایانش تمام ذرات نیمه پوسیده وجودم لحظه شماری می کنند.
من می نویسم و فقط می نویسم تا شاید از این درد کشنده ا ی که روحم را آرام آرام تجزیه می کند بکاهم.
من فکر می کنم و فکر می کنم به ناکجاآبادی به نام دنیا که درآن زندانی شدم و بدتر روزی که از این زندان آزاد شوم.
تو و تمام هاله های خاکستری اطرافت همه مانند اشباحی با سرهایی باد کرده از شهوت به زندگی نفرین شده من آمدید و تنها بویی از نم خیس اشکهاییتان که در آغوش من برای تنهایی ابدیتان ریختید بروی پوستم باقی گذاشتید.
متنفرم از شما اجساد متحرک متعفن ،شمایی که از دایره تهی چشمانتان چیزی را نمی بینید و تنها رنگ زندگیتان رنگ خنثاست.
منزجرم می کنبد شما ارواح حیران و وحشت زده از حقیقت وجود بی مقدارتان.
خسته ام از اینهمه هیاهویی که برای پنهان کردن سکوت پرمعنای قلبهای پوسیده تان به راه انداختید.
تنهاییم را بغل می کنم و حتی برای لحظه ای در خود به وجود منحوس و زهر آلود شما نیازی حس نمی کنم.
و می دانم روزی می آید که خاطره من نیز از ذهن های پوک پر از حبابتان پاک خواهد شد .و من چه شادم آن روز که از خاطرات وقیح شما ارواح خاکستری محو شوم.
روزهای رنگی
روزهای پوچ ، روزهای پر از دلهره ،روزهای پراز انتظار
همه همه من را دچار سرگیجه تهوع آوری کرداند که برای پایانش تمام ذرات نیمه پوسیده وجودم لحظه شماری می کنند.
من می نویسم و فقط می نویسم تا شاید از این درد کشنده ا ی که روحم را آرام آرام تجزیه می کند بکاهم.
من فکر می کنم و فکر می کنم به ناکجاآبادی به نام دنیا که درآن زندانی شدم و بدتر روزی که از این زندان آزاد شوم.
تو و تمام هاله های خاکستری اطرافت همه مانند اشباحی با سرهایی باد کرده از شهوت به زندگی نفرین شده من آمدید و تنها بویی از نم خیس اشکهاییتان که در آغوش من برای تنهایی ابدیتان ریختید بروی پوستم باقی گذاشتید.
متنفرم از شما اجساد متحرک متعفن ،شمایی که از دایره تهی چشمانتان چیزی را نمی بینید و تنها رنگ زندگیتان رنگ خنثاست.
منزجرم می کنبد شما ارواح حیران و وحشت زده از حقیقت وجود بی مقدارتان.
خسته ام از اینهمه هیاهویی که برای پنهان کردن سکوت پرمعنای قلبهای پوسیده تان به راه انداختید.
تنهاییم را بغل می کنم و حتی برای لحظه ای در خود به وجود منحوس و زهر آلود شما نیازی حس نمی کنم.
و می دانم روزی می آید که خاطره من نیز از ذهن های پوک پر از حبابتان پاک خواهد شد .و من چه شادم آن روز که از خاطرات وقیح شما ارواح خاکستری محو شوم.

