Sunday, April 19, 2009




روزهای خاکستری
روزهای رنگی
روزهای پوچ ، روزهای پر از دلهره ،روزهای پراز انتظار
همه همه من را دچار سرگیجه تهوع آوری کرداند که برای پایانش تمام ذرات نیمه پوسیده وجودم لحظه شماری می کنند.
من می نویسم و فقط می نویسم تا شاید از این درد کشنده ا ی که روحم را آرام آرام تجزیه می کند بکاهم.
من فکر می کنم و فکر می کنم به ناکجاآبادی به نام دنیا که درآن زندانی شدم و بدتر روزی که از این زندان آزاد شوم.
تو و تمام هاله های خاکستری اطرافت همه مانند اشباحی با سرهایی باد کرده از شهوت به زندگی نفرین شده من آمدید و تنها بویی از نم خیس اشکهاییتان که در آغوش من برای تنهایی ابدیتان ریختید بروی پوستم باقی گذاشتید.
متنفرم از شما اجساد متحرک متعفن ،شمایی که از دایره تهی چشمانتان چیزی را نمی بینید و تنها رنگ زندگیتان رنگ خنثاست.
منزجرم می کنبد شما ارواح حیران و وحشت زده از حقیقت وجود بی مقدارتان.
خسته ام از اینهمه هیاهویی که برای پنهان کردن سکوت پرمعنای قلبهای پوسیده تان به راه انداختید.
تنهاییم را بغل می کنم و حتی برای لحظه ای در خود به وجود منحوس و زهر آلود شما نیازی حس نمی کنم.
و می دانم روزی می آید که خاطره من نیز از ذهن های پوک پر از حبابتان پاک خواهد شد .و من چه شادم آن روز که از خاطرات وقیح شما ارواح خاکستری محو شوم.

Monday, April 13, 2009


گنه کردم گناهی پر ز لذت
هیچ وقت از بوسیدن انسانها پشیمون نخواهم شد چون زیا ترین نعمت خدا رو دارم....دوست داشتن انسانها.
هیچ وقت از گفتن جمله"دوستت دارم "پشیمان نمی شم چون به کسانی گفتم که همیشه تأثیری تو زندگیم داشتن.
هیچ وقت از فریاد زدن احساساتم پشیمان نخواهم شد چون زنده هستم.
هیچ وقت ازلمس انگشتانت پشیمان نخواهم شد.
هیچ وقت از بغل کردنت ،از دیدنت،از رویا ت،از آمدنت ،از ماندنت،از هدیه دادن تکه ای ازقلبم ،با اینکه می دانم هرگز جاش پر نخواهد شد و حتی از رفتنت پشیمان نخواهم شد.
چون تو تکه ای کوتاه اما دوست داشتنی از ملودی زندگیم بودی.
اما تو ....

Friday, April 10, 2009

I know we dnt belong to each other and I know im nt upset about it at all.i think you are just a symbole of
what I want and I wanted in my sensual life.
I have liked many but I loves a few.اread it some where.how its like my feelings.
انسانها همه تبلوری از یکدیگرند .مثل تالارهای تو در توی پر رمز وتاریک روشن قصه های ناتمام پریان.
صورتی در صورت دیگر.احساسی پشت احساس دیگر پنهان شده و من مبهوت این همه پیچیدگی و تمام ترس من از دانستن است.
راسته که اگر آدم بدونه ،اگر آدم حساس باشه ،اگر فکر کنه ،اگر سرش رو از تو یقه اش بیاره بیرون و ته سفید چشمای مردم روبروشو نگاه کنه.مسئول میشه.و من می فهمم الان مسئولیت چه سخته دربرابر خودت،قلبت و احساساتت.این دنیای پیچیده و دست نیافتنی که اینقدر بزرگه که خیلی از آدمها از وجودش بی خبرن.
میگم کاش میشد هوا همیشه ابری بودو همیشه یه نور خاکستری رو زمین و زمان می پاشیدن .آخه وقتی اینطوریه آدما می رن تولاک خودشون،اون ته ته دلشون دنبال تکه های شکسته و گم شده پازل حل نشدنی دلشون می گردن.
تا به حال بهت گفته بودم منویاد کی میندازی؟؟
یاد دختری که با تجسم خون آلود باکرگی گم شده اش تو ازدحام رویاهای خاکستریش به اوج رسید و پرواز کرد و و قتی به آبی پوچ و بی انتها رسید از غصه بال زدن رو رها کرد و سقوط کرد.خیلی پایین و هنوز تو شب های شوم آخر تابستان وقتی بوی نم کولرهای آبی با صدای جیرجیرکهایی که هیچ وقت ندیدمشان بی خوابی جنون آور رو به رخت آور تب دارم می ریزن صدای هق هقش رو می شنوم.
و منو یاد اون دختری می ندازی که صدای نازک غریبه ای به جنون کشونده بودش دختری که سالها یک صدا یک صدای زنگ دار کابوس زندگیش شده بود .یک صدا یک صدای زیبا ولی ترسناک هنوز هم میاد تو گوشش و دیوانه خطابش می کنه.
آه تو چقدر شبیه اون دختری.جایی ندیدیش؟؟؟؟