Saturday, January 16, 2010


جاده اینقدر باریک و پر از پیچ و خم بود که گاهی با اینکه تمام حواسم جای دیگری بود بازهم ازفکر له شدن میان توده آهن قراضه ماشینت چندشم می شد. ولی تو نگاهت به توده خاکستری روبرو بود. وای که چه منظره رویایی داره اینجایی که اسمش رو هم یادم نیست.

شیشه رو می کشم پایین ، صورتم رو میدم دست قطره های بارون و باد یخی که لب هام رو بی حس کرده من اما می دونم این لبها سالهاست یخ زده. نگاه تمسخر آمیزت رو حس می کنم اما نمی خوام کاری کنم. حتی غصه هم نمی خورم . خودم رو زدم به حماقت، سالهاست خودم رو به حماقت زدم. تنها کنارت موندن برام کافیه. چشمام نیم باز مونده به ابرهای خاکستری دوست داشتنی روبروم و دود سیگارت رو با ولع می فرستم تو ریه هام.

هیچ وقت دوستم نداشتی،هیچ وقت وجود نداشتی، هیچ وقت نبودی، پس کی بود که دل من رو لرزوند؟ًً!یادم نیست. آنقدر تو این سرمای دلچسب موندم که تمام خاطرات گذشته ام یخ زده.

دره پایین جاده اینقدر دور و دست نیافتنیه که آدم دوست داره خودش رو پرت کنه تهش. چه حسی داره آدم صورتش بخوره روی یه عالمه تیغ و سنگ و بوته و له بشه. بعد هم بارون بیاد همه خونش رو پخش کنه پای درختها؟ نیمه سیگارت رو از لای انگشتات بر می دارم و می ذارم گوشه لبم.تو حتی نگاهی هم به من نمی کنی و زل زدی به جاده روبروت، دارم عذابت میدم می دونم خوب میدونم تنها راه تلافی کردن سکوته،خودت بهم یاد دادی. توی آیینه چشمم به یه دختر تکیده با زخمی گوشه لبش میفته، آه،چقدر مرده است. دختره رو همونجا تو آیینه رها می کنم ، دستگیره در رو می کشم و پرواز می کنم به اون بالاها، به اون بالاها که تو بهش میگی ته دره. تو هنوز هیچی نمی گی اما من مردم. به همین سادگی.





No comments:

Post a Comment