Friday, May 29, 2009

INSOMNIA

در میان تاریک روشن سپیده صبح هنوز چشمم دنبال چراغ هواپیماهایی است که هر چند ساعتی یکبار راه خود را مانند وصله ناجوری میان حجم بی معنا و ناامید کننده ستاره ها پیدا می کنند.همیشه از دیدنشان دلم می گرفته.همیشه از اینکه پشت سر کسی که می رود بمانم دلم گرفته.صدای تنها آواز مانده در تمام شب هنوز در گوشم ناله می کند و من مانند شبحی به دنبال یافتن راهی برای ورود به دنیای پر مسما و در عین حال پوچ انسانها خودم را از میان حجم تنهاییم به بیرون پرت می کنم و تمام دستاوردم همان یأس همیشگی بوده و هست و زمان خسته بازهم در گوشم صدا می کند بیدار باش بیدار باش.
هنوز در خلسه ای شگفت آور غرقم ، دانه های درشت عرق که از گردنم به روی سینه ام می لغزند مانند لمس انگشتان خائنت حسی چندشناک را به تمام لحظه هایم سر می دهند.اما هنوز احساس سرما می کنم و به قول آن زن تنها انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد و زخمهای التیام ناپذیری که عفونتشان تمام زوایای زندگی کوچکم را مسدود کرده با دهان باز احساسات انسانی مرا قی می کنند، آه، همه زخم های من از عشق است ازعشق عشق عشق!!!

No comments:

Post a Comment