I know we dnt belong to each other and I know im nt upset about it at all.i think you are just a symbole of
what I want and I wanted in my sensual life.
I have liked many but I loves a few.اread it some where.how its like my feelings.
انسانها همه تبلوری از یکدیگرند .مثل تالارهای تو در توی پر رمز وتاریک روشن قصه های ناتمام پریان.
صورتی در صورت دیگر.احساسی پشت احساس دیگر پنهان شده و من مبهوت این همه پیچیدگی و تمام ترس من از دانستن است.
راسته که اگر آدم بدونه ،اگر آدم حساس باشه ،اگر فکر کنه ،اگر سرش رو از تو یقه اش بیاره بیرون و ته سفید چشمای مردم روبروشو نگاه کنه.مسئول میشه.و من می فهمم الان مسئولیت چه سخته دربرابر خودت،قلبت و احساساتت.این دنیای پیچیده و دست نیافتنی که اینقدر بزرگه که خیلی از آدمها از وجودش بی خبرن.
میگم کاش میشد هوا همیشه ابری بودو همیشه یه نور خاکستری رو زمین و زمان می پاشیدن .آخه وقتی اینطوریه آدما می رن تولاک خودشون،اون ته ته دلشون دنبال تکه های شکسته و گم شده پازل حل نشدنی دلشون می گردن.
تا به حال بهت گفته بودم منویاد کی میندازی؟؟
یاد دختری که با تجسم خون آلود باکرگی گم شده اش تو ازدحام رویاهای خاکستریش به اوج رسید و پرواز کرد و و قتی به آبی پوچ و بی انتها رسید از غصه بال زدن رو رها کرد و سقوط کرد.خیلی پایین و هنوز تو شب های شوم آخر تابستان وقتی بوی نم کولرهای آبی با صدای جیرجیرکهایی که هیچ وقت ندیدمشان بی خوابی جنون آور رو به رخت آور تب دارم می ریزن صدای هق هقش رو می شنوم.
و منو یاد اون دختری می ندازی که صدای نازک غریبه ای به جنون کشونده بودش دختری که سالها یک صدا یک صدای زنگ دار کابوس زندگیش شده بود .یک صدا یک صدای زیبا ولی ترسناک هنوز هم میاد تو گوشش و دیوانه خطابش می کنه.
آه تو چقدر شبیه اون دختری.جایی ندیدیش؟؟؟؟
Friday, April 10, 2009
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

No comments:
Post a Comment